ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين؛ آسيه اميني
 تاریخ: 20  تير  1386  آسيه اميني

توضيح به جاي مقدمه: اين ديالوگها نه گزارش سفر است و نه گزارش از شخص. مستند سازي يك رخداد مربوط به سنگسار، بخشي از يك گزارش تحقيقي است كه آن هم بخشي از وظيفه ي من در كمپين قانون بي سنگسار است و من بدان قصد رفته بودم. مردي به نام جعفر كياني در روز پنج شنبه حد فاصل ساعت12 تا 2 ظهر در حوالي تاكستان سنگسار شد. اين ديالوگها را تنها به دليل انتقال فضا براي كساني كه مي پرسند: آنجا چه خبر بود يا چه ديدي، نوشته ام.

آقچه كند هفت كيلومتر از تاكستان قزوين فاصله دارد. باد تندي مي وزد و زمين خشك است و دامنه كوه روبروي آقچه كند دشتي است زرد.

در روستا سروصدا و جوش و خروشي نيست. روستايي است بسيار آرام و ساكت. تنها چند پيرمرد در گوشه و كنار نشسته اند و كودكي هم بر ديواري نشسته و پا تاب مي دهد.

از  اولين پيرمردي كه خبر سنگسار را مي پرسم، دندانهايش را نشانم مي دهد و جوابي نمي شنوم. متوجه مي شوم كه گوشش سنگين است. فريادهاي من كه از او سوال مي كنم. توجه كودك را جلب مي كند. از او سوالم را تكرار مي كنم. شانه هايش را بالا مي اندازد. موتوري رد مي شود. دست نگه مي دارم و مي ايستد. او بي ترديد خبر را تاييد مي كند و با دست دامنه كوه روبروي آقچه كند را نشان مي دهد. مي گويم مطمئني؟
خودم ديدم.
 از نزديك؟!
  با خنده مي گويد: نه!! از دور . نزديك كه نمي گذاشتند!
چطور؟
با دستش دور را نشان مي دهد: تمام اين منطقه مامور بود. آن جاده خاكي را از دو طرف بسته بودند و جز ماموران كسي نمي توانست آن طرف برود.
چند نفر بودند؟
نمي دانم . زياد بودند. شايد 50، 60 نفر.
پس مطمئني كه كسي از اهالي روستا سنگ نزند؟
آره مطمئنم. هيچ كس!
ساعت چند بود؟
فكر كنم از حدود 11 بودند تا 5/1 يا 2،‌شايد هم ديرتر.
از كجا فهميدي كه كسي را سنگسار مي كنند؟
معلوم بود ديگر همان روز خبرش پيچيد اينجا.
براه مي افتم به سمت پايه ي آن كوه. حدود يك كيلومتر از روستا فاصله دارد. اما دشت ، پر است از سنگ و كلوخ و جابجا، خاك جمع شده كه مي تواند پر شده ي چاله اي باشد.

چاله سنگسار که رويش را پوشانده اند

مي گردم و چيزي نمي يابم. برميگردم به روستا و راه مي افتم به داخل كوچه هاي خاكي اش. اين بار جوانهايي هستند كه پاسخم را دقيق تر  بدهند. و بالاخره يكي با من براه مي افتد و مي رويم آن سوي كوه آقچه كند. سرراست و دقيق مي رود سراغ گودال پر شده. و با دست نشان مي دهد. معلوم است بارها آمده اند و آنجا را ديده اند. نزديك تر مي شويم.
سنگ و كلوخهايي كه خون دلمه بسته بر آن خشكيده، هنوز بر گودال نشسته اند. شتك خون بر سنگهايي پاشيده شده و برخي چنان سرخگون و سياهند كه معلوم است به چه مصزفي رسيده اند! با تعجب مي پرسم: يعني اين سنگها را پرتاب كرده اند؟ اينها خيلي بزرگ است!  او شانه بالا مي اندازد.
سخت است نگاه كردن به اين صحنه. ولي عكس و فيلم مي گيرم از اين سنگها.
مساله بزرگي و كوچكي سنگها نيست . بلكه مساله اين است سنگها و كلوخ هاي بزرگ، نشانگر اينند كه مجريان قانون، چندان هم در پي اجراي دقيق آن نبوده اند و هدف صرفا اجراي عمل سنگسار بوده است.
از او مي پرسم : چه كساني سنگ مي زدند؟ شما مي ديديد؟ گفت :نه. ولي به نظرم ماموران نيروي انتظامي هم نمي زدند. چون بيشتر دوروبر جمع بودند. اگر آنها مي زدند ديده مي شد.
پس چه كسي مي زد؟
نمي دانم.

راهي تاكستان مي شوم و دادگستري اش. قبلا در پرونده ي مريم.ع. خاطرات خوبي از آنجا دارم و حالا...
در طبقه دوم، شعبه 101 كيفري، شعبه اي است كه قاضي اصحابي حكم سنگسار جعفر و مكرمه را در انجا صادر كرده است. او را نمي يابم. قاضي ديگري بر ميز وي نشسته است. از مسوول دفتر شعبه سراغ قاضي را مي گيرم.
با خودش كار داري يا با شعبه؟
هر دو. ولي اگر خودشان باشند بهتر است.
نيستند. مرخصي اند.
تا كي؟
يك هفته. ولي اگر كارت حقوقي است، بمان، قاضي فعلا سرش شلوغ است.
نه با خود قاضي اصحابي كار دارم. درواقع از ايشان سوالي دارم. در مورد سنگسار اين مرد تاكستاني(مطمون بودم اين مرد تاكستاني واكنش در پي دارد).
مرد، با كمي تغير مي گويد: او تاكستاني نبود!
حالا فرقي نمي كند همو.
خيلي فرق مي كند! تاكستاني نبود!
بالاخره سنگسار كه شد؟ شما از اجراي حكمش خبري داريد؟
من چيزي نمي دانم.
و در تمام اين مدت حتا سرش را بلند نمي كند كه جواب مرا رودررو بدهد.
كسي از ان سو تر مي گويد: چرا دنبال اين حكم هستي؟
خبرنگارم و از تهران آمده ام.
حكمي بود مثل همه ي حكمها كه اجرا شد ديگر. براي چه جالب است؟
جالب كه نيست! ولي مي خواهم بدانم چرا حكمي كه دستور توقف اجراي آن از مراجع بالاتر صادر شده، اجرا مي شود؟
چه كسي چنين چيزي گفته؟
خبرش در رسانه ها منتشر شده بود.
دستور توقف كه شفاهي نمي شود. بايد كتبي مي بود. بود؟
نمي دانم. شما بگوييد.
مي خندد و ادامه مي دهد: ولي دستور اجرا كتبي بود. چون قانون است.
در اتاق سكوت مطلق است. دو سه نفر ديگر به طور واضحي سعي مي كنند سرشان را بلند نكنند. درحالي كه رد نگاه هايي كه دودو مي زند را در صورتشان مي بينم.
كسي كه مخاطب من بود نيز سكوت مي كند.
مردي كه از اول روي سخنم با او بود مي گويد: به هر حال به اين قاضي مربوط نمي شود.
از چه كسي مي توانم بپرسم؟
حاج آقا مظفري ، دادستان. اتاقش آخر راهرو است و آقاي باقريان. قاضي اجراي احكام.
مي روم انتهاي راهرو. اتاق دادستان پر از جمعيت است و مسوول دفتر مي گويد فرقي نمي كند كه براي چه كاري آمده اي بايد منتظر بماني تا همه بروند و نوبتت شود.
تا كي فكر مي كنيد طول بكشد؟
نمي دانم شايد تا آخر وقت هم نشود.
راه مي افتم طرف اتاق قاضي اجراي احكام.
آقاي باقريان به مكه مشرف شده اند.
كي؟
دو، سه روز است.
يعني بعد از اجراي حكم سنگسار؟
سربازي مي خندد. و من همچنان منتظر پاسخم. جوابي نمي گيرم.
در راهرو با مردم به گپ مي ايستم . يكي از آنها مي گويد : دنبال دردسري؟!
ديگري: وقتت را تلف نكن. دستور اكيد دارند كه حرف نزنند.
چرا؟ مگر نمي گويند كه حكم طبق قانون اجرا شده؟
نمي دانم. ظاهرا از قزوين راضي نبودند.
يعني كي؟
نمي دانم خانم . ما را به دردسر نينداز.
قاضي براي همين رفته مرخصي؟
نمي دانم. و با خنده مي گويد. قرار بود اتقش را رنگ آميزي كنند. نرفتي اتاقش را ببيني؟
چيزي از حرفش درنمي يابم.
از مردي كه معلوم است آنجا آشناي ديگران است مي خواهم به من كسي را معرفي كند كه دراين باره سخن بگويد. يا اينكه فقط اطلاعاتي درباره اين پرونده به من بدهد. دستكم شماره اي يا آدرسي. و اين بار تقريبا با التماس برايش از مكرمه مي گويم و اينكه ممكن است اين، سرنوشت او نيز باشد.
بعد از كلي چانه زني، دوباره راهي اتاق اجراي احكام مي شويم.
او مي رود تا در گوش متصدي پرونده ها چيزي بگويد. اما دقيقه اي نمي پايد كه بر ميگردد و با تندي مي گويد: مرا به دردسر نينداز و برو. نه پرونده را مي تواني ببيني نه كسي در اين مورد حرف مي زند.

راهي طبقه اول مي شوم. آنجا وضع آرامتر است. اينجا خبري از مراجعان منتظر پشت اتاقها نيست و مي شود كسي را يافت كه دمي گرماي زياد هوا را فراموش كند و با تو حرف بزند. از بروز اختلاف بين مراجع اجراي حكم بگويد ولي تصديق  كند كه هيچ كدام كاري غير قانوني انجام نداده اند.
او فرد مطلعي نسبت به قانون است بنابراين مي پرسم:  چطور كار غير قانوني انجام نداده اند؟ ميثاقهاي بين المللي كه هركشوري امضا مي كند در حكم قانون آن كشورند و سنگسار طبق آنها عملي غير قانوني است.
و او با انزجاري در صورتش بسنده مي كند به اين كه : به هر حال وحشتناك است!ولي توصيه مي كنم بيشتر از اين دنبالش نكن!

بر مي گردم و راهي قزوين مي شوم. در آنجا خبرهايي از مكرمه رسيده است. او روز دوشنبه از مرگ مردي كه درگمانش تنها همسرش و نيز پدر دو فرزندش بوده، با خبر شده است. بي تاب است و به هركس – حتا هم بنديانش – التماس مي كند و كمك مي خواهد.
مي شنوم كه قصد خودزني داشته و دوستانش نمي گذارند. پسرك چهار ساله اش را به سينه مي فشارد و ناله مي كند. او در زندان نزد مادر است و افشين پسر بزرگتر مكرمه و جعفر نزد همسر قانوني جعفر زندگي مي كند. مكرمه تمام روز در حين عزاداري براي پدر فرزندانش، به همه التماس مي كرده كه نگذارند تا او را هم براي اجراي حكم ببرند.

فرزند كوچك او همه عمر نه چندان طولاني اش را در زندان و با مادرش گذرانده است و بسيار به مادرش وابسته است .

به دختركم فكر مي كنم كه با وجود داشتن دنيايي پرهياهو و پرانرژي، هرشب ، بايد دستم را به دست بگيرد و بخوابد. حس بچه اي كه چهار سال، تنها مادرش را ديده است و چند  هم بندي او را و ديوار و ديوار و ديوار... حسي از جنس همان سنگهايي است كه پدرش را در خاك مدفون كرد.
به تهران برمي گردم. و سفري "سنگ"ين بر سينه ام سنگيني مي كند.

 


 
  Copyright ©2008, meydaan.com. All rights reserved.