چهارشنبه 24 آبان 1385 تيم ملي فوتبال ايران، براي چند دهمين بار بدون حمايت و تشويق شهروندان درجه دوي ايراني ، يعني زنان ايراني، وارد ميدان شد. مي گويم زنان ايراني و نمي گويم زنان چون بيش از دويست نفر از زنان کره اي با احترام و مراقبت کامل وارد استاديوم شدند، تيم ملي خود را تشويق کردند و با احترام هم خارج شدند. در همين حال بچه هاي کمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها، در دو ميدان شهر، آزادي و صادقيه، شهروندان درجه اول را با برگه اي در دست روانه مي کردند که ... به زمين چمن ، به فوتبال برسان سلام ما را...
***
5 سال پيش در همين روز نخستين گروه تماشاچيان زن به استاديوم آزادي راه يافتند اما آنها نيز ايراني نبودند، آنها ايرلندي بودند و براي تشويق تيم ملي خود به ايران آمده بودند. آن روز براي اولين بار زنان ايراني فهميدند که مساله تا چه حد تبعيض آميز است ... عزم خود را جزم کردند تا لااقل به اين تبعيض غيرقانوني پايان دهند و تا کنون نيز از طرق مختلف اعتراض خود را به اين امر نشان دادند.
اين بارنيزبازي ديگري در راه بود و باز بچه هاي کمپين بايد کاري مي کردند. يک بازي تشريفاتي که مطمئن بوديم تعداد زيادي تماشاچي ندارد و قطعا صندلي هاي خالي زيادي براي ما هست. همينطور هم بود و با وجود اينکه از صدهزار صندلي، تنها بيست و پنج هزار صندلي پر شده بود ما باز هم بايد آن بيرون مي مانديم.

به پيشنهاد زهرا تصميم گرفتيم حرفهايي که دفعات قبل به ماموران پليس گفتيم و نشنيده گرفتند يا روي پلاکاردهايمان نوشتيم و پاره کردند، اين بار مستقيما به گوش خود تماشاچيان فوتبال برسانيم. کجا؟ ميني بوسهاي مستقر در ميدانهاي شهر که تماشاچيان را به استاديوم مي بردند. داوود شهيدي يک کميک استريپ طراحي کرد، پرستو تراکتها را رديف کرد و ... قرار ما شد چهارشنبه ساعت 1:30 ميدان آرياشهر و آزادي. تراکتها را تقسيم کرديم و در کيفهايمان گذاشتيم و هرکدام به سمتي به راه افتاديم.
من و سعيده به طرف ميني بوسهاي کنار اغذيه فروشي آزادي رفتيم. ميني بوسها ايستاده بودند و شاگرد راننده فرياد مي زد: استاديوم استاديوم... داخل ميني بوس پر از پسرهايي بود که سر و صدا راه انداخته بودند و سر نتيجه بازي شرط مي بستند و چند نفر هم پرچمشان را از پنجره بيرون آورده بودند و تکان مي دادند.
انتظار استقبال نداشتيم ، اما ازبرخوردهاي نامناسب احتمالي هم نگران بوديم. به سعيده گفتم، فکر مي کني من وارد اين ميني بوس بشم چي ميشه؟ نگاهي کرد وچيزي نگفت . يک دسته تراکت گرفتم دستم ، نفس عميقي کشيدم و به طرف ماشين رفتم. کنار در ميني بوس يکي از پسرها يک تراکت ازم گرفت. از پله ميني بوس بالا رفتم و شروع کردم تک به تک تراکت دادن. پسر کنار در گفت: خانوم ما خودمون به همه مي داديم. مي توانستم اين کار را بکنم ولي وقتي تا آخر ميني بوس رفتم و برگشتم و هيچ حرف ناجور يا برخورد زشتي نديدم فهميدم کار درستي کرده بودم.
از ميني بوس پياده شدم. تا راه افتادن اين ميني بوس و پر شدن ميني بوس بعدي فرصت داشتيم و تصميم گرفتيم تراکتها را به مردم رهگذر هم بدهيم. از اول قرار گذاشتيم برگه ها را به کسي تحميل نکنيم تا چند قدم آن طرفتر نتيجه زحمتمان را ناخوانده بر زمين بياندازد، تصميم گرفتيم برگه ها را در دست بگيريم وهرکس خواست از دستمان بگيرد .جالب اينکه همه به خواست خود تراکتها را مي گرفتند وهيچ کس آن را روي زمين نيانداخت. از روي کنجکاوي از يک آقا پرسيدم: خوانديد؟ گفت بله. و گويا حدس زد چه سوالي در ذهن دارم بلافاصله ادامه داد براي دخترم مي برم که بخواند.

اتوبوسهاي شرکت واحد هم از دور چشمک مي زدند. با خودم گفتم کلي آدم، الان روي صندلي نشسته اند که لااقل تا نيم ساعت ديگر بيکارند! دست در کيفم کردم و دسته اي ديگر برداشتم. بچه ها را از دور ديدم و لبخندي رد و بدل کرديم. تند تند کاغذها را پخش کردم تا قبل از بسته شدن در پياده شوم که در آخرين لحظه در بسته شد. معطل نکردم و از زير ميله رد شدم و به طرف در جلوي اتوبوس رفتم . در راه، باقي مانده برگه ها را بين مردها تقسيم کردم وتا راننده اتوبوس خواست صدايش دربيايد پريدم پايين. يکي از پسران رهگذر بعد از چند قدم که دورشد برگشت و گفت حق شما تمام آزادي است نه نيمي از آن. برايش توضيح دادم که : اونکه سر جاش! ولي منظور ما نيمي از استاديوم آزاديه !
دور ميدان، ترافيک سنگيني بود و ماشينها به کندي حرکت مي کردند. همينطور که به رهگذران تراکت مي دادم ديدم چند نفر دستشان را از داخل اتومبيلها بيرون آورده اند و از برگه هاي ما مي خواستند . اين هم بد فکري نبود. خلاصه ما که قرار بود تراکتها را فقط بين استاديوم روها پخش کنيم خود را ميان ماشينها و موتورها و دستهايي که به طرفمان دراز شده بود ديديم . چندهزار تراکت به سرعت در حال اتمام بود که ... دو پليس و يک مامور با لباس شخصي به طرف من و سعيده که کنار هم ايستاده بوديم آمدند. تراکتها را از دستمان گرفتند ؛ يکي از آنها با بي سيم اطلاع داد که دو دختر که اعلاميه پخش مي کردند را گرفتيم و نفر بعد پرسيد براي پخش اين اعلاميه ها مجوز گرفته ايد يا نه؟ گفتيم مگه مجوز لازم داره؟ گفت اين کار شما غيرقانونيه ، و توهين به پليس( چون نوشته بوديم پليس ما را کتک زد!). با اتومبيل پليس به کلانتري پايانه آزادي برده شديم و آنجا دوباره به يک سري سوالات جواب داديم. منظور شما از آزادي ما داريم مي آييم چيست؟ از چه کسي دستور گرفته ايد؟ اين کار، درآمدي هم براي شما دارد؟

خلاصه چشمتان روز بد نبيند که 5 ساعت علاف شديم و ساعت هشت شب با سردرد و اعصاب داغان از آنجا خارج شديم.
در همين رابطه بخوانيد:
هنوز نفهميدم چطور ما امنيت ملي کشورمان را به خطر انداختيم
...
مي خواي بياي استاديوم چيکار؟ فحش هاي ناموسي ما رو بشنوي؟
عکسها: اميد ايران مهر